زیر پام خالی خالیه...
فقط خودت حالم رو میدونی
از 25سالگی تو این وبلاگ شروع به نوشتن کردم تا الان که 31سالمه روزهای سیاه وسفید زیادی رو با این صفحه گذروندم.
تا امروز که پیک زندگیم گذشته و افتادم تو سرازیری، دیگه نمی تونم خودم رو جمع کنم. وقتی از خواب بیدار میشم و یادم میاد که دیگه بی هویتم، و مثل یه نهال سست که با نسیم از پای در میاد، ترس تمام وجودم رو میگیره که قابل توصیف نیست.
تنها خداست که میتونه کمکم کنه.
به هر دلیلی که باشه با این کار فقط صورت مسئله برای یه مدتی پاک میشه و دوباره روز از نو روزی از نو.
روزایی که تمومی نداره. حال آدمی رو دارم که یهو از عرش آوردنش به فرش.
چه گناهی به درگاهت کردم که ناک اوتم کردی نافرم. شب و روزم شده کابوس. متنفرم از این روزای تکراری.
من جز تو کسی رو ندارم میتونی بفهمی چی میگم.
بیشتر از وقتی بهت احتیاج دارم.
چرا نمیبینمت.
چرا این روزا که همه میبیننت من پیدات نمیکنم من همون هانی هستم با همون اعتقادات محکم، چه به روزم اومده که همش کفر میگم.
اگه داری امتحانم میکنی من شاگرد تنبلی هستم و یه سر رد میشم.
یه شیر بی یال و کوپال که قدرت بلند شدن نداره. کاش از خیر این امتحان میگذشتی.
من که داشتم زندگیم رو میکردم و روزی صد بار شکرت میکردم. من که راضی بودم به زندگیم .
این چی آتیشی بود که به وجودم زدی. چی رو میخواستی ثابت کنی؟ که قدرتمندی؟ که من بنده سست عنصرم؟ اینا رو خیلی وقته بهم ثابت کرده بودی پس چرا...........
دیگه روم نمیشه صدات بزنم
خیلی خسته ام
خیلی ناامیدم
دیگه هیچ وقت به زندگی عادیم برنمیگردم.
ساعت 2 بامداد دوشنبه یه روز مزخرف مردادیه. با سمیه قرار گذاشتیم تا دیر وقت به کارامون برسیم سحری بخوریم فردا تا ظهر بخوابیم بعد از اذان ظهر بریم دانشگاه. هوای شرجی اینجا قابل تحمل نیست.
کلی کار دارم که باید انجام بدم ولی نمیدونم چم شده جسم و روحم قاط زدن .این جسم مزخرف هم این روزا بازی دراورده بلای جونم شده با این اوضاع، خونه هم نمیتونم برم.
از فردا ماه رمضونه. همیشه برام یه حس دیگه داشت خیلی دوسش داشتم اما الان نه هیچ چی این دنیا مزخرف نمیتونه اندازه یه لبخند دلخوشم کنه.
گاهی وقتا با خدا دعوام میشه اساسی، دیگه اونم نمیتونه ارومم کنه میدونم دارم کفر میگم ولی خودش حال وروزم رو این روزا میدونه.
یه حسی بهم میگه اینجا آخرشه. دلم برای خودم میسوزه دلم میخواد برای خودم گریه کنم اگه گریه میکردم آروم میشدم ولی این روزا اشکام هم خشکیده.
دلم میخواست باز هم میتونستم بهت اعتماد کنم ولی دیگه ....
خداییش خوابگاه موندم تا تو تنهایی حلاجی کنم چه غلطی کردم.
گوشی رو برداشتم تا به یکی بزنگم شاید کمی آروم شم هرچی فکر کردم کسی رو پیدا نکردم یعنی تو دنیا به این بزرگی کسی رو ندارم چرا اینقدر تنهام حتی یه دوست ندارم، مادرم که هر وقت میزنگه از مرضاش میگه یا از بچه ها میناله یعنی من هیچ کی رو ندارم چرا این قدر بد بختم.
آخه این چه دنیا مزخرفی که هر چی جلوتر میری بیشتر به پوچی میخوری.
من که داشتم زندگیمو می کردی این چی بود تو دامنم گذاشتی باید از کی انتقام بگیرم خسته ام میفهمی چی میگم.
خدایا بیش از هرموقع ای بهت احتیاج دارم.