تا بحال شده احساس کنید بین زمین و آسمون معلقید و یه جا نمیتونید بند شید دنبال یه چیزید که بهش چنگ بزنید؟ مثل یه نفر که داره غرق میشه و به آب چنگ میزنه. فکر کنم حس خلا که میگن همین باشه. حس وحشتناکیه که من بارها و بارها چه با دلیل و چه بی دلیل پیدا کردم. امروز هم از اون روزای سگی و اون احساس سگیه. فقط میخوام ثانیه ها بگذرن و روزم شب و شبم روز شه. شاید از این حس و حال بیرون بیام کلی کار هست که باید انجام بدم ترجمه سمینار ، پایان نامه تازه زبان هم باید امتحان بدم و هیچی نخوندم کتابا رو که بی خیال شدم شاید از خیر دکترا گذشتم واقعا مثل افلیجها شدم. وای خدای من چی داره سرم میاد چرا اینجوری شدم؟ چرا نمی تونم به کارام برسم؟ چرا همش دنده عقب میرم، مثل کابوسایی که هی میدویی و به هیچ جا نمیرسی دقیقا همین حالت رو دارم ،باید به هر قیمتی شده قبل از عید دفاع کنم بعد هم یه استراحت کوتاه، بعد هم خدا کریمه شایدم اونقدر انرژی پیدا کردم و برای دکترا خوندم اما فکر نکنم .
الان رو چیکار کنم؟ یکی پیدا میشه بهم بگه به جز خودکشی چه راه حلی وجود داره تا از این افلیج بودن نجات پیدا کنم؟
منتظرم.....
خدا جون اگه فکر کردی با این چیزا از پا در میام زهی خیال باطل... اگه ایوب آدم بود من هم آدمم با این چیزها نه آه و فغان میکنم نه گله و شکایت .برای یه بار هم شده میخوام به حکمت تو ایمان داشته باشم به اینکه هر چی به مصلحتمه برام مقدر میکنی من رو از جنس سنگ کن، یه کر و کور .میخوام همون چیزایی که تو میخوای ببیبنم و هر چی که تو میخوای بشنوم. نمیخوام فقط وقتی که به در بسته میخورم تو رو ببینم برام همه جا حضور داشته باش که بی تو هیچم خدای خوبم اونقدر بهم نیرو بده که بتونم دووم بیارم .
حالا دیگه برش رفته کمش مونده اگه بهم کمک کنی تموم میشه. هم تو از این بنده ناخلف راحت میشی هم بندت از خودش. کاش آدما میتونستن از خودشون فرار کنن.
مهربانم هر چی به صلاحمه برام مقدر فرما...![]()
بعد از مدتها دیروز یه روز خوب داشتم از صبح بی هیچ دلیل خواصی تصمیم گرفتم الکی خوش باشم یه روزبدون دکترا، بدون سمینار،بدون بایان نامه،بدون اینکه فکر کنم نمونه ای ندارم که باهاش آی ار بگیرم و اون بشر چلمنگ سیانید داره و بهم نمیده بی خیال همه اینها ،غروب هم ولگردی ،شب هم یه تولد خانوادگی.
البته صبح بعد از یه سمینار مسخره و تکراری که از ترس ستاره مجبور شدم برم ، کلی اخم وتخم و قهرخانم رو هم تحمل کردم و علی رغم میل باطنی با زبان بی زبانی منت کشی هم کردم تا خدای ناکرده روزم مانند روزان دگر زهر مار نشود واما از انجایی که این مخلوق ناقص خداوند (ستاره) همیشه سر بزنگاه میرسه که من هنوز دلیل اون رو بیدا نکردم خبر توپی رو بهم داد که برای مستر یه خواستگار بیدا شده اون هم از جنس گل وبلبل والبته کمی هم اسانس!!!!
خدا شانس بده (که داده) دخترا هر چی مدرکشون سنگین تر میشه به همون نسبت از خواستگاراشون کم میشه اما در مورد آقایون بالعکس! مستر ما نه اینکه دکتر شدند خواستگارا هم سر و کله شون پیدا شده ما که بخیل نیستیم خیلی دلم میخواد عکس العمل مستر رو وقتی این خبر رو میشنوه ببینم از آنجایی که ستاره ماهی گیر خوبیه قراره در طی یک ضیافت نهار که قولش رو از مستر گرفته (و بعیده بهش عمل کنه) این خبر رو بده .
نه این که این مسئله برام مهم باشه می خوام بینم ظرفیت این بشره با اونهمه ادعا چقدره . باید مخ ستاره رو بزنم تا از خیر نهار بگذره و جلو چشمم این خبر رو بهش بده حتما از ذوق سنکوب میکنه!
اگه خبری شد به شما هم هم اطلاع میدم .
نمیدونم دیروز کجاش خوش بود تازه رقیب هم پیدا کردم!!!!!!!!!!!!
نمیدونم چکار کنم تا تو صدامو بشنوی حاضرم هر کاری بکنم ولی از این حس و حال وحشتناک بیرون بیام.
گفتی به من وابسته شدی و رفتی تو حاشیه. اصلاْبه این موضوع فکر نکرده بودم، تو بدترین موقعیت ممکن سروکله ات پیدا شد زمانی که فقط گذر زمان برام مهم بود ،فکر می کردم تمام آدما به این دلیل وجود دارند که من رو به هدفم برسونند، تو تاریکی مطلق. اعتراف میکنم که نه تو را دیدم نه کمکهای تورا (کاش توهم منو نمیدیدی) کمکهایی که سم بودند و به قولت من رو به حاشیه برد و بدون تو هیچ شدم این سم کشنده کار خودش را کرد ،حالا دیگه حتی تو حاشیه هم نیستم صفرصفر شدم صفر کلوین!
نمیدونم مقصر تویی یا بازی روزگار که تو سیاهی پیدات شد حالا خیلی مونده خودم رو پیدا کنم و به زندگی عادیم بر گردم .
نمیخوام دیگه اشتباه کنم ،شاید الان هم دارم اشتباه میکنم!!!!
خدایا خودت کمکم کن امین.....![]()
امروز هم از روزهای غمگین و زرد خدا بود ،زردزرد، با این تفاوت که از بارون خبری نبود (برای من روزهای غمگین زرد است).
امروز مصاحبه بود (امتحان دکترا) و من جای هیچ یک از مصاحبه شوندگان نبودم به جای من مستر بود که هیچ وقت اونو در حد و اندازه رقابت با خودم نمیدیدم !!!( اعتماد به نفس را داشته باشید) ولی اون قبول شد و من هنوز اندر خم دکترا موندم زندگی چه بازیها که با آدم نمیکنه! حس بدی داشتم که قابل وصف نیست شاید بگید این بشر چقدر دلش خوش که برای قبول نشدن تو امتحان دکترا فکر میکنه دنیا به آخر رسیده اشتباه میکنید برای کسی که میخواد یه دلیل برای زنده موندن داشته باشه خیلی هست ،مهم اینه که نتونستم .صبح به این نیت از خونه بیرون امدم که به ستاره تو ستون (ابزار جداسازی) کمک کنم ولی نتونستم تو آزمایشگاه بمونم آزمایشگاه برام مثل هیولایی بود که قصد خوردن منو داشت. تمام مدت تو سایت ولو بودم. بیچاره ستاره فکر می کرد دوست دانشمندش داره کارهای علمی می کنه . تازه دیروز با خدا آشتی کرده بودم و خودم را با شرایط وفق داده بودم نمی دونم چرا باز این حس وحال به سراغم امد (تقصیر مستره حتی اگه از آسمون بارون بباره بازم تقصیر اون هست شما هم اگه برای مشکلات خود دلیلی نیافتید بدونید که عاملش این بشر ،حتی مسا ئل اجرایی کشور) .
خدایا شما که میگید هیچ کارم بی حکمت نیست یه حکمت خوب برای قبول نشدنم مقدر فرما (یه دانشگاه بهتر). آمین......![]()