تبليغاتX
بــــــــــــــــــــاران

برای اینکه بعضی ها فکر نکنن کم آوردم دعوت به بازی تاثیر گذارها رولبیک گفته و این پست رو نوشتم .

اول از همه، زندگی تحصیلی که خیلی مهمه: کلا من آدمی هستم اسیر رقابت ، نیروی محرکه بنده رقابته (اگه خواستین فکر کنید حسادت). تو دوران تحصیل از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی (بی دروغ) با رویا هم کلاس بودم و همیشه رقیب سرسخت هم بودیم و بی دروغ جزو شاگرد اولا (تو کنکور حق ما روخوردن). البته خیلی هم صمیمی بودیم ولی تو رقابت واقعا بی رحم. یادش بخیر چه دورانی داشتیم اگه یکی نیم نمره از یکی دیگه بیشتر می شد تا یه مدت سایه اون یکی  رو با تیر می زد،خیلی مسخره بود. تو کنکور مسیرمون جدا شد. اگه رویا هم دانشکده ایم بود حتما الان دکتری قبول می شدم.چند ساله که ازش خبر ندارم فکر کنم از لیسانس اون ورتر نرفت حتما اونم به رقابت با من احتیاج داشت. واقعا تو زندگی تحصیلیم تاثیر داشت شاید اگه من و رویا با هم نبودیم مسیر زندگی هر دومون عوض می شد.

تو زندگی معنوی هم یادمه دوم دبیرستان که بودم یه کتابی خوندم بی نام و نشان ، ولی تادلتون بخواد قدیمی.  تمام جرئیات مرگ و قبض روح رو تمام و کمال با تمام جزئیات شرح داده بود طوری که مو به تنت سیخ می شد.  به قدری این کتاب رو من اثر گذاشته بود که یه مدت شده بودم آخر آدمای درستکار اگه یه وقت تصادفا گذرتون به بهشت افتاد ومن رو اونجا دیدید بدونید به خاطر اون چند روز و اون کتاب بوده. کاش الان اون کتاب رو داشتم یاحداقل اسمش.

تو زندگی فعلی ام ستاره خیلی تاثیر و نفوذ داره حداقل دربرخورد بامستر

یه نفر دیگه هم هست که با وجود این همه کار منو وادار کرد که یه پست بنویسم؟؟؟ اگه جواب درست بدین یه جایزه داره مطمئن باشید جاسوئیچی نیست!!!!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط هانی |

انگار بازم طوفان تو راهه ، چقدر از این احساس طوفان زده متنفرممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط هانی |

برخوردها امروز همه از نوع سگی (شرمنده لغت بهتری پیدا نکردم) بود، از راننده تاکسی گرفته تا ...نمی دونم  شاید مقصر خورشید خانم باشه !!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط هانی |

قابل توجه عزیزانی که آپ های زرد درخواست کرده بودن! گوش شیطون کر فعلا از زردی خبری نیست . زندگی روال تکراری خودش رو بدون اینکه از من اجازه بگیره طی می کنه. تصمیم گرفتیم تا اطلاع ثانوی نبرد با غول زندگی رو تعطیل کنیم و همگام با ساز نه چندان روح نواز اون برقصیم.

از دیار میرزا کوچک خان خبری نشد و این مترادفه با این که بنده رد فرموده شدم، خیالی نیست. کار پایان نامه هم تقریبا تموم شده و تا آخر این ماه دفاع می فرمایم پیش فروش بلیط ها هم از هم اکنون شروع شده از بازار سیاه هم خبری نیست به نفعتونه که گوی سبقت رو از رقبا بربایید (فکر کنم آخرش جز خودمو ستاره و مستر کسی نیاد ).

بعد دفاع هم قراره یک جفت کفش آهنی بپوشم و همراه با زره و کلاخود به جنگ غول بیکاری برم البته قبل از اون باید تکلیف یه نفر رو روشن کنم (برای اینکه اسم این بشر از لیست شرکت کنندگان دفاعیه خط نخوره مجبورم این کار رو بزارم بعد از دفاع).

یه اتفاق جالب امروز افتاد بالاخره ممول و عشقش مزدوج شدن اما به نظرم همش سیاه بازی باشه حلقه شون هم الکی بود فقط برای اینکه دهن دکتر رو ببندن و ممول راحت تر بره بیاد (نه اینکه قبلا نمی اومد!!!!!!!) چه راست چه دروغ ممول از ذوق در پوستش نمی گنجید چرا ذوق نکنه شوهر خوش تیپ و پپه و دکتر ذوق هم داره.

پ.ن.) ستاره جان میبینم تمام بچه های آزمایشگاه عاقبت به خیر شدن الا منو و تو

پ.ن.) فقط به خاطر شما آپ کردم دارین که!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط هانی |