بالاخره دفاع فرمودم در تاریخ 17/4/86 ساعت 10 کل کاره دو ساله رو در 20 دقیقه رو کردم. فکر نمی کردم آنقدر راحت تموم شه البته همچین راحت هم نبود یک ماجرای مسخره برام پیش اومد و کم مونده بود قربانی جنگ بین دو استاد بشم که شکر خدا به خیر گذشت. قسمت خنده دار ماجرا این بود که استاد مدعوم ازم خواست یه سری سوال براش طرح کنم تا آقا ازم بپرسه و اززحمت خوندن پایان نامه خلاص شه !!!!!!!!!!!!! تازه صبح دفاع هم باهاش تماس بگیرم تا خواب نمونه!!!!!!!!!!!!![]()
حسه عجیبی دارم از یه طرف خوشحالم که ار شر دانشگاه و اون همه فشار راحت شدم از طرف دیگه وارد یه مرحله نا معلوم از زندگیم شدم. فعلا اوضام خوبه ولی می دونم اگه خودم رو مشغول نکنم دو باره جنگ اعصاب شروع میشه.
این روزا خیلی به روزایی که با ستاره و مستر تو دخمه(آزمایشگاه) داشتم فکر می کنم ستون زدن ها، پلیت زنون، غر زدن سر مستر، خر زدن برای امتحان دکترا و قبول نشدن، روزای طیف گیری ...
مستر خیلی بهم کمک کرد مخصوصا تو این مدتی که خیلی تحت فشار بودم تازه می فهمم که وجود یکی مثله مستر تو زندگیم لازمه ولی اون رو هم باید فراموش کنم می دونم که خیلی برام سخته ولی مجبورم.![]()
از تغییر و تحول متنفرم زندگیم وارد مرحله جدیدی شده که از اون هراس دارم مرحله ای نا معلوم .
دیگه یاد گرفتم به فردا فکر نکنم الان هم بدون نقشه پیش میرم هر چه پیش آید خوش آید.
خدایا کمکم کن از این خان به سلامت رد شم.![]()