بغض عجیبی گلوم رو فشار میده نه میتونم قورتش بدم ونه می ترکه تو هوای بارونی امروز بد جوری حال گریه دارم بهانه هم تا دلت بخواد، ولی نمی دونم چرا اشکهام خشکیده. مات و مبهوت حرکت ابرای سیاه رو نگاه میکنم بدون اینکه به چیزی فکرکنم اما چرا به یه چیز فکر می کنم که امروز مثل خوره به جونم افتاده.
اینکه این مسیر کی تموم میشه، تمام چیزایی که بهت سپردم .......
![]()
بعد از مدتها تصمیم گرفتم برای فرار از جنگ اعصاب که این روزا بدجوری خرم(با کسره) رو چسبیده سروسامونی به پایان نامه ام بدم خیلی وقت بود که از دفاعم می گذشت نه پایان نامه ام رو صحافی کردم ونه با دانشگاه تسویه حساب کردم.
تازه عزمم رو جذب کردم که ای دل غافل آقای کامپیوتر(مطمئنم که آقا تشریف دارن) قاط زدن
اون هم چه قاط زدنی pdf که به کل از کار افتاد به کنار word هم برای خودش هر سازی که دلش می خواست میزد. خلاصه کارم از صبح شده بود که هی سروسامونی به پایان نامه کذایی دادن و هی به نزدیکترین خدمات کامپیوتری مراجعه کردن طوری شده بود که وقتی پامو تو مغازه میذاشتم آقای بسیار محترم می دونست باز چه دست گلی به آب دادم
.
بالاخره کاره ما تموم شد به تعداد n سری ازپایان نامه زیراکس گرفتیم و آماده صحافی. صفحه اول بدجوری به دلم نشست خیلی ناز شده بود اما احساس می کردم یه چیزش کمه هی نگاه میکردم بلکه پی به این نقصان ببرم ولی تلاش بی ثمر می موند تا اینکه موقع خواب شبانگاهی تازه متوجه شدم ای دل غافل یه جمله ناقابل رو جا گذاشتم
جالب اینکه آقای کامپیوتر به کل مرده بودم. صبح هم دیگه روم نشد به آقای بسیار محترم مراجعه کنم این بود که به یه خدمات کامپیوتری دیگه رفتم و صفحه کذایی رو درست کردم بدون هیچ ذوق و سلیقه ای چون نه صفحه قبلی رو saveکردم ونه حوصله ژیگول بازی.
برای اینکه از شر این پایان نامه لعنتی خلاص شم بردم صحافی. بعد کلی ورانداز کردن نمونه هایی که آقای مو قشنگ برام آورد رنگ جلد رو انتخاب کردم شکلاتی تقره کوب. عجیب هم تاکید می کردم که کارشون رو خوب انجام بدن موقع برگشت هم به شاگردی که منو یاد اشکان مینداخت سفارش کردم که تمام مواردی که گفتم یادداشت کنه که مبادا خدانکرده اشتباهی رخ بده
.
در انتهای یک روز بسیار مزخرف به صحافی مراجعه کردم و از اشکان ثانی پایان نامه ها رو مطالبه فرمودم. اون هم یه پایان نامه قطور سرمه ای رو جلوم گذاشت ومن با یک لبخند مصنوعی داشتم می گفتم این مال من نیست که چشمتون روز بد نبینه اسم مبارک خویش را روی صفحه سرمه ای بدرنگ نظاره کردم
، نگاهی به اشکان ثانی کردم که متوجه شد چه گندی زدن و فهمید تنهایی از پس من بر نمیاد و از آقای موقشنگ طلب یاری کرد. اون دوتا در حال عذر خواهی بودن که اشتباه از چاپ خونه بود که ای وای طرح روی جلد طلاکوب از آب در اومد![]()
. اگه سرمه ای رو میتونستم تحمل کنم طلاکوب رو محال بود، من از زرد متنفرم.
آقای موقشنگ مدام در حال تخفیف دادن بود که یه جوری گندش رو ماست مالی کنه و من در حال سرچ که چه جوری می تونم این دوتا رو خفه کنم
عجیب اینکه مثل یه خانم متشخص هیچ کاری نکردم. نمی دونم شاید از اینهمه جیغ و داد و حرص خوردن خسته شده بودم ویا از این پایان نامه که دیگه هیچ تعلق خاطری نسبت به اون نداشتم.
شکلاتی نقره کوب سفارش دادم و سرمه ای طلاکوب تحویل گرفتم شما جای من بودین چه می کردین![]()
این هم از ماجرای پایان نامه دادن ما. از روزی که از صحافی اومدم پایان نامه ها رو یه جایی گذاشتم که چشم بهشون نخوره![]()
پ.ن.) این پست به اندازه چند تا پست شد![]()
پ.ن.) هیچ چی بدتر از امید واهی دادن در اوج ناامیدی نیست![]()
![]()