یکی از نعمت های بزرگی که خدا به بنده هاش عنایت کرده فراموشیه.
چقدر تو بزرگی که هر چی دادی بجاست.
این سعادت رو نصیبم کن تا همیشه تو هر حالی ببینمت![]()
آن يكي عاشق به پيشِ يارِ خود مي شمرد از خدمت و از كار خود
كز برايِ تو چنين كردم، چنان تيرها خوردم درين رزم و سِنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسي ناكام رفت
هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت هيچ شامم با سر و سامان نيافت
آنچه او نوشيده بود از تلخ و درد او به تفصيلش يكايك مي شمرد
گفت معشوق: اين همه كردي، و ليك گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك
كآنچه اصلِ اصلِ عشق ست و وَلاست آن نكردي، اينچه كردي، فرع هاست
گفتش آن عاشق: بگو كآن اصل چيست؟ گفت: اصلش مُردن ست و نيستي ست
تو همه كردي، نمردي، زنده يي هين بمير از يارِ جان بازنده يي
هم در آن دَم شد دراز و جان بداد هم چو گُل در باخت سر خندان و شاد
نتيجه اخلاقي حكايت: دعويِ عشق را همگان دارند، اما حقيقت عشق را كمتر كسي در مي يابد.
پ.ن. ۱) گشتیم، نبود نگرد نیست.
پ. ن. 2) مولوی جان تو هم دلت خوشه هــــــــا! ( از طرفه یه بنده خدایی)
پ .ن. 3) با دخل و تصرف از یه جایی!
تجربه بهم ثابت کرده در هیچ شرایطی انتظار چیزی رو نکشم.
اگه چیزه خوبی باشه اصلا اتفاق نمی افته و اگه بد باشه زودتر از انتظارم سر و کله اش پیدا میشه!
پ.ن.) نمی دونم این خداست که سوپرایزم می کنه یا روزگار
در هر صورت تسلیییییییییییییییییییم
امروز بدون هیچ سابقه ذهنی فکری به سرعت از ذهنم گذشت.
کدوم خاک می خواد منو تو خودش جا بده
عجیب تعلق خاطری نسبت این خاک پیدا کردم مثله نوزادی که دلش فقط آغوش مادر رو می خواد .
یعنی این مادر خاکیم وقتی در آغوشم گرفت می فهمه که بر سر نوزادش چه ها اومد؟!، وقتی سرم رو تو آغوشش گذاشتم احساس می کنه که تو این جمجمه چه ذهن بلند پروازی بود و به هیچ رسید.
وقتی دست نوازش روم میکشه و به دلم میرسه می تونه احساس کنه که با تموم سادگی و پاکیش چقدر عذاب کشید .
به دستای خالیم رسید چی میگه، می دونه این دستا صد بار از صفر شروع کردن و به صفر رسیدن.
یعنی این مادر مهربونه و نوزادش رو آروم می کنه![]()
مادرم کجای این گیتی به سر میبره و آیا ثانیه شماری میکنه تا منو به آغوش بگیره یا اون هم مثل این موجودات دو پا اسیر ظواهره و تا میتونه ....
کاش هممون به این مادر فکر میکردیم که با دست تهی هر روز بهش نزدیکتر میشیم و هیچی از این دنیا با خودمون نمیبریم. اون وقت زندگی چه آسون میشد.
پ. ن.) حافظ تو هم دستم رو خوندی و می دونی چه طوری منو به زندگی وصل کنی