تبليغاتX
بــــــــــــــــــــاران
اگه از این برزخ سالم بیرون اومدم بدون شک حداقل صد سال عمر میکنم.

پ.ن) چطور دلت اومد با من اینکار رو بکنی مگه تو رحمان ورحیم نیستی

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط هانی |

تا به حال احساسی به این قشنگی نداشتم نمی دونم اون اشکها از کجا اومده بود ولی می دونم پاک ترین اشکی بود که تا به حال از چشمام جاری شده بود تمام بار سنگینی که رو دوشم بود یکباره برداشته شد می دونم که خودت منو به اونجا کشوندی

 هنوز هم مست عطر اونجام این احساس قشنگ رو ازم نگیر نزار به همه چیز شک کنم خودت می دونی که چقدر ضعیف و پای سستم

 

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط هانی |

مگه من چه گناهی به درگاهت کردم که این بلا رو سرم آوردی.

فکر نکردی من ضعیف و ناتوان، قدرت بلند شدن ندارم

چرا این روزا تموم نمیشه احساس می کنم یک قرن رو دارم سپری می کنم با سرعت لاک پشتی

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط هانی |

اگه وارد زندگیم نمی شدی حکمتی هم تو کار نبود و همه چی روال عادیش رو طی می کرد درست مثل قدیما.

سر من چی اومده همه چیزم رو دارم یکی یکی از دست میدم و می دونم مسببش فقط تویی.

برای من جز سیاهی چی داشتی و داری.

آخه من به چه زبونی به خدا بگم که دیگه برام وجود نداری تا دست از این همه حکمت و قسمت بازی برداره.

بزار همون آدم سابق باشم که تا اراده می کردم همه چی مطابق میلم بود به خدا خسته شدم بس که شنیدم حتما قسمت بود حتما حکمتی بود

من اگه حکمت خان و قسمت خانم نخوام باید کی رو ببینم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط هانی |

یکی بود یکی نبود یه گنجشک کوچولو یی بود که هر روز خدا رو عبادت می کرد. تا اینکه یک روز دست از این کار برداشت . غمگین رو یه شاخه درخت نشسته بود که خدا اومد ازش پرسید چرا دیگه منو عبادت نمیکنی؟  گنجشک کوچولو گفت باهات قهرم مگه تو این دنیا من ازت چی میخواستم یه لونه داشتم که توش زندگی می کردم و باهاش خوش بودم ولی تو با تمام بی رحمی با یه باد تند اون رو از من گرفتی برو دیگه دوست ندارم .

خدا گفت اشتباه می کنی چون دوستت داشتم این کار رو کردم پشت اون لونه یه مار سمی بود منم برای اینکه مار نیشت نزنه اون باد رو فرستادم. از اون بعد بود که گنجشک کوچولو قصه ما دوباره عبادت خدا رو از سر گرفت.

کاش می تونسم این داستان رو باور کنم .

کاش زورم بهت می رسید.

کاش همه چی خواب بود.

کاش..............

این روزا بیش هر چیزی به دوپینگ احتیاج دارم.

یه دوپینگ برام بفرست

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط هانی |