تبليغاتX
بــــــــــــــــــــاران

می دونی آخردنیا کجاست؟ جایی که شب آرزو کنی صبح فردا رو نبینی،جایی که من ایستاده ام.

تو این دو سال چی به سرم اومد! فقط خدا می دونه و خدا . کاش اونقدرحوصله داشتم که همه چی رو می نوشتم.

هفته قبل یه پیشنهاد کاری تو یه شرکت توپ داشتم که قرار بود تا آخر هفته جواب بدم شکر خدا چند روزه که موبایلم قطعه و ارتباطی با اون شرکت ندارم. مخم طبق معمول تعطیله و یکی دیگه باید برام تصمیم بگیره.

بیش از هر کسی به یه مدیر احتیاج دارم تا برام برنامه ریزی کنه، تصمیم بگیره که کجا برم ، چی کار کنم، حتی رفتارم رو کنترل کنه، کی باید عصبانی بشم ، کی باید بخندم و...

به قول ستاره تا اطلاع ثانوی و احتمالا تا ابد سگ آقای پتیبل هستم فقط یکی رو می خوام که پاچه اش رو گاز بگیرم.

چند روز پیش با سرکارگر سر یه موضوع چرت دعوام شد بیچاره حق داشت و مقصر من بودم ولی من زیر بار نمی رفتم. اون فقط نگام می کرد و من هم چرت پرت تحویلش می دادم . وقتی آروم شدم تازه فهمیدم  چه گندی زدم اون بیچاره که دیگه با روحیات من آشنا شده اومد ازم معذرت خواست ولی من حتی غرورم بهم اجازه نداد بگم اشتباه از من بود. من تو این دانشگاه چی از ادب و معاشرت یاد گرفتم!!!!؟؟؟؟

کارگر مسن شرکت ازم پرسید اذان ساعت چنده ومن فقط هاج و واج نگاش کردم چون خیلی وقته نماز اول وقت یادم رفته.

تازگی ها فهمیدم مدیر شرکت افسردگی داره و برای سرگرمی این شرکت رو راه انداخته. وقتی روی صندلی وسط سالن تولید میشینه و به یه نقطه خیره میشه آینده خودم رو می بینم.

پ.ن.) دیشب خوابت رو دیدم مثل همیشه دلایل تکراری تحویلم دادی.

+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط هانی |